تبلیغات
نغمه - خبر آمد خبری میرسد
 
نغمه
مرغ خوش خوان من اینبار بخوان نغمه عشق...

                      بوی کباب

 

 دوش مرا حال خوشی دست داد

بهر سرودن عطشی دست داد

یاوه چه گوییم و یا حرف چرت

شهرک ما گشته همی شهرهرت

آب درایـــنجا سرِ بـــــــالا رود

پیـــــر به سجـــــاده به لالا رود

پیـــــرزن ،اسکیت به پا می سرد

طفل نگر، پیکِ عرق می خورد

مَـــرد ، تتو کــرده دو ابــروی خود

زن زده با تیـــــغ همه موی خود

لاتِ ســـرکوچه، کـــراکــــی شده

چاقـــــوی او فنـــــدکِ لاکی شده

جُمله تَوَهُـــم  زده ، لیکن خموش

گُــربه دراینجا، شده میهمان موش

دختر  لیسانسه ی اهــلِ کتاب

با( ص) صابون نویســـد حســـاب

تازه به فیس بوک گـــذرکرده ای ؟؟!!

باز به تصـــــاویـــر نظـــرکرده ای ؟؟!!

یک نگهی  صفحه ی فیس بوک را

چهره زوجین و مُخ پـــــُوک را

آنــــجِل و آقـــــای بــِـرِد پیـــت را !!؟؟

شـــــوهــــرِ مســــکین دَرِ پیـــت را

رفته زکف صبرو توان  تاب ما

گشته خجل صفحه ی لب تاب ما

گل به جمال و نوک ودنب خــــروس

از لـــبِ مُــرغـــش نگرفتند بـــــوس

زود به ســـرمنــزل مقصد رسید

آن که زپشت ،ازهمه پیکر دَرید

خانه ی ویلایی و مَرکب خرید 

یا ره صد ساله به یک شب پرید

با علم یکدلی،عشق وامید

آنکه زخلق آمــد و گوشی بُــرید

دزد شـــــده راهـــبرِ ســـاربــان

گشتــه وَزَغ مُـــطرب و آوازِخوان

فاضل و فرزانه که خود را فروخت

از ستمش ریشه ی یک نسل سوخت !!

کوشکان ای باعــثِ هی هــــــای من

خاکِ مــــن ای، باعـــــــثِ اَمّایِ من

مــــا پیِ نـــابودی هـم درسِتــــــیز

جمــــله به جنگیـــــم و جَدَل درگریز

موســـــمِ رِفــرانــدُم آمد به هوش

نامزدان جمله به جوش و خروش

منتـــخـــبینِ شــــــورای پیــــش

جُـــــملگی انباشته انبــــان خویش

گرچـــــه همه عاشق این مَنصبند

بهر ریاست غش و ضعف می روند

لیک چو مُشت همـــــــگی باز شد

جنگ و ستیزی ز نــــــو آغاز شد

آنکه نمک بود بگنــــــدید و رفت

برشب تار همه خنــــــــدید و رفت

سنگ و صنایع همه اما شده

شانس کمابیش معما شده

بی خبرهستیم چه برما شده

نیک نگر صد ونو پیدا شده

یکسره درخاک وطن اجنبی

جمله پی گنج و زرو اشرفی

درعجبم زآنچه که برما گذشت

وفق مرادم زچه گردون نگشت

هرکه به جیبش زرو سیمی بود

اهل  خرد  یار  قدیمی  بود

خس ٰرود ٰ؛همیشه به چشمان کور

داغ بود بهرستمگر تنور

برلب چشمه همگی تشنه کام

جمله فتادیم زآن سوی بام

درپی دین رفته و دین باختیم

دوزخی از بی خردی ساختیم

رهرو ما بی خردی تاختیم

عمربه پوچی همه  پرداختیم

هرکه زدین رنگ و لعابی بُدش

چادری و حجب و حیایی بُدش

گشت همی قبله ی آمال ما

بست چه رندانه پرو بال ما

درپی تزویر و ریا باختیم

دوزخی از بی خردی ساختیم

جمله پی باختن همدگر

دکترو رمال و یا برزگر

هرکه به جیبش زرو سیمی بود

اهل خرد یار قدیمی بود

عشق و وفا یک سره بازیچه شد

جهل همی حاکم اندیشه شد

اصل تجارت شده مکرو فریب

درپی دوزیم وکلک با حبیب

نام نوشتند کسانی عجیب

عالم وماجانه ودزد وطبیب

شاعرو شیطان زده وحیله ساز

شیر دل والکلی و نأشه باز

عده ای از ترس زن و آبرو

نیز کسانی ز بر آرزو

عاشقِ شوریده ی گمراه هم

آری آن حضرت مداح هم

مطرب و قاچاقچی و فال گیر

موجی و جانباز و گروهی اسیر

لات سر کوچه وشیخ محل

پا پتی و ساده و مرد دغل

چند به جا ماند ز جمعی شهید

بر لبشان رایحه ی الحدید

عشق وطن ترمزشان برید

خسته ورنجور ولی پر امید

بر تنشان ترکش مجنون و فاو

جای رخ اسکلت و عکس گاو

جمله به ورطه به وقت نیاز

پای در این عرصه نهادند باز

لیک دراین جنگ خودی دشمن است

مغز جوان سنگر اهریمن است

جمله هدف مغز جوانان ما

در پی نابودی ایمان ما

بوی کبابی که زشورا به پاست

درپی اش ای دوست دوصد ماجراست

داغ به کتف خر نر می زنند

ریش به همراهی سر می زنند

درکف دستت زده ای آبرو

درسرو فکر تو دو صد آرزو

یاری مخلوق سراسر جفاست

پوسته ی خربزه درزیرپاست

یک طرف منصب اگر آرزوست

سوی دگر حیصیت و آبروست

کودک ده ساله تورا می زند

غرّه جوان ریش تو را می کند

چشمه چو خشکید شوی عاملش

رعیت اگر آب نخورد حاصلش

یا که سقط رفت خر و قاطرش

دوست بدان عامل آن می شوی

سیر زهستی و زجان می شوی

گر نوه ات منصبی آرد به دست

اهل وطن شیون ایا خود پرست

فرق پسربچه ی ما با توچیست

غیرت و مردانگی اندر تو نیست

وای اگر خانه ی زیبا خری

وانگه از این خلق نگر داوری

گاه شوی هرزه گهی هیز و بد

گاه دگر یارو گل سرسبد

گر نگه انداختی اندرتراس

با نگهی ساده وبس بی اساس

خرده بگیرند که همسایه را

شیر خور و مادر وهم دایه را

جردن و تجریش و نظر برده ای

مخفی وپنهان به ددر برده ای

نذر و طعامی چو دهی خلق را

پاره کنی حنجره و حلق را

ورد زبان همگی یک کلام

نذر شما حاصل پول حرام

هرچه درونت بود از سرّو راز

شعر شود با قلم بی نیاز

آخر دنیا بود این سرزمین

درپس هر بوته شغالی کمین

نیست بجز، خواب و توهم، سراب

دوست ، حذرکن تو زبوی کباب

                         

تفسیر الخبرچین :


شهـــــر هرت : شهریست مانند اوایل تاسیس تکزاس ، بی قانون ، شهردارش از ترس ترور هیچ نمیگوید ، مردمش از ترس آبرو هیچ نمی گویند که بزرگترین سلاحشان نیش زبان است و دالتون های این شهر به جای چهار نفر ، پنج نفر هستند ، که لوک خوش شانس شهر پیر شده و اسبش را فروخته و پژو خریده و از داغ سگش گر (کچل) شده.....!!!

طفـــــل : گذشته امثال ما جوانان بیکار و الان کودکان شیر خوار شهرمان که در کودکی به خاطر فقر امکانات و خاکی بودن جاده ، خاک بازی ، کا ورگ و گذاشتم و ... بازی هایشان خواهد بود و در تابستان به جای کلاس های تابستانی بیشتر به حمله شبانه به باغ ها و مزارع گردو ، گیلاس و ... می پردازند و ویتامین جذب میکنند و در جوانی به دلیل ازدیاد کارهای خاص جوشقان یا چفیه به گردن و صورت بسته و کارگر معدن می شوند و یا با آستین های بالا زده و با شلوار کردی مشکی زندون دوز دست ها را با گریس سیاه کرده و سیگاری به روی لب و مچ دست به جای پنجه بر روی گاز موتور های دود زا بیشتر در شب های جمعه با البسه روغنی و کفش های تُک پا در سطح شهر دیده میشوند. ناگفته نماند مدارک تحصیلی آنها حداقل دکترا از آکسفورد لندن می باشد.

پیــــــر : جوانان غیور گذشته که بیشتر به شغل کشاورزی مشغولند و در زمان آبیاری با کوچکترین پیشنهاد یا انتقاد در حضور جوانان و کوچکترها سریعا با تهدید تخته بیل مواجه شده و همچنین بزرگترین آرزوی آنها احترام گذاشتن به بزرگتر ها و به این نتیجه رسیدن که چرا جوشقان در این پنجاه سال اخیر تا این به هم ریخته و دگرگون شده.

لات : به جوانان لوتی منش و با مرام پنجاه سال پیش گفته میشد که با کت و شلوار های مشکی ، با کت روی دوش ، سیبیل های از بنا گوش در رفته و نگاه های زیر چشمی که جای زخم تیزی روی ابرو و گونه ها با یادگاری از ده بخیه آن دوره که با تورم کنونی معادل 2000 بخیه می باشد و نحوه صحبت کردن خاص خودشان به صورت خلاصه ، که پیراهن های سفید با دکمه های آهنی که بسته به درجه اشان دو دکمه به بالا را باز می کردند و کفش های پاشنه خوابیده که اگر هر عیبی داشتند برای چهار چیز احترام و غیرت داشتند.یک ناموس ، دوم محل یا وطن سوم احترام به ریش سفید چهارم قسم خوردن به نام ائمه مخصوصا مولایشان حضرت علی (ع).




                                                             با تشکر از وبلاگ خبری تحلیلی جوشقان






نوع مطلب : ادبیات، فرهنگی، اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 03:09 ب.ظ
غمگین مباش؛

زیرا غم نسبت به گذشته بی قراری و نسبت به آینده ترسان و امروزت را بر باد میکند.

غمگین مباش؛

زیرا غم قلب را تنگ؛ چهره را گرفته و روح را خسته میکند و آرزو به وسیله آن متلاشی میشود.

غمگین مباش؛

زیرا غم نه گمشده ای را بر می گرداند و نه مرده ای را زنده میکند، نه تقدیر را تغییر میدهد و نه سودی عایدت می گرداند.


سلام
وقت بخیر
خدا قوت
محمدهادی برائی نژاد سلام
اما غم همیشه بد نیست:

الهی سینه ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی وان دل همه سوز
ممنون حمید جان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




سلام به همه دوستان و بازدید کننده های عزیز
اگر مایلید مطالب مورد نظر شما با نام خودتان اینجا در این وبلاگ چاپ بشه لطفا مطلب بفرستید
قبلا از اینکه به سایت خودتون سر میزنید از همه شما سپاسگزارم.مطالب این سایت عموما برای بالا بردن اطلاعات عمومی است و در زمینه ادبیات نیز فعالیت دارد

مدیر وبلاگ : محمدهادی برائی نژاد
نظرسنجی
نظرتان راجع به این وبلاگ و مطالب آن چیست؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
آمار